نصفه شبی هوایی شدم.وقتی دیدم رو خطه بی اختیار انگشتام روی کیبورد رفت و تایپ کردم:"سلام داداشی..."تموم خاطرات این چند ساله اومدن جلوی چشام.خاطراتی که هر کدومشون دنیایی قصه ان...مگه میشه تموم اون روزها و شبایی که آرزوهامونو دنبال می کردیم از یاد برد؟مگه میشه اون ایامی که مثل برادر تو بیمارستان کنارم بودی فراموش کنم؟یا شبهای بی قرار قریب کشو؟قلیونای دوسیب،جیگرهای ممد آقا و هزار هزار خاطره دیگه...ته دلم میگه روزگار همین طور نمی مونه و بالاخره"روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد"...دوستت دارم و به عشقت یه قلیون "دو سیب" دود می کنم...

نظرات شما عزیزان:
|